کلبه مشاوره رضا جدیدی مشاوره تلفنی و برنامه ریزی تحصیلی و کنکور

مشاوره تلفنی و برنامه ریزی تحصیلی و کنکور


راه های ارتباطی با رضا جدیدی: شماره تلفن ثابت: 34774341-086 شماره تلفن همراه: 09189580918 ایمیل: re.jadidi@gmail.com

راهنمای کلبه مشاوره

با سلام خدمت مخاطبان محترم کلبه مشاوره؛
به اطلاع می رسانم که سایت جدید کلبه مشاوره در دسترس قرار گرفت و شما عزیزان با کلیک روی «سایت جدید کلبه مشاوره» می توانید وارد آدرس جدید شوید. فقط چند خواهش و یادآوری:
1. از این به بعد، مطالب شنبه 12:30 هر هفته و دوره های آموزشی کلبه مشاوره فقط و فقط در سایت جدید ارایه می شوند و از این پس، پیگیر مطالب در سایت جدید باشید.
2. در صورت وجود مشکل یا ایراد در سایت جدید، لطفا به بنده اطلاع دهید تا آن را برطرف نمایم که سایت کلبه مشاوره، خدمت رسانی بهتری برای شما عزیزان ارایه دهد.
3. تمامی مطالب فعلی وبلاگ کلبه مشاوره یعنی همین وبلاگی که الان حضور دارید بدون پاک شدن به قوت خودش باقی می ماند و حتی سیستم پرسش و پاسخ اینجا همچنان فعال است ولی هیچ مطلب جدیدی در اینجا منتشر نمی شود و تمامی مطالب فقط در سایت جدید منتشر می شوند. با تشکر از یکایک مخاطبان محترم کلبه مشاوره.



آدرس سایت جدید کلبه مشاوره


با سلام خدمت مخاطبان محترم کلبه مشاوره؛
به اطلاع می رسانم که سایت جدید کلبه مشاوره در دسترس قرار گرفت و شما عزیزان با کلیک روی «سایت جدید کلبه مشاوره» می توانید وارد آدرس جدید شوید. فقط چند خواهش و یادآوری:
1. از این به بعد، مطالب شنبه 12:30 هر هفته و دوره های آموزشی کلبه مشاوره فقط و فقط در سایت جدید ارایه می شوند و از این پس، پیگیر مطالب در سایت جدید باشید.
2. در صورت وجود مشکل یا ایراد در سایت جدید، لطفا به بنده اطلاع دهید تا آن را برطرف نمایم که سایت کلبه مشاوره، خدمت رسانی بهتری برای شما عزیزان ارایه دهد.
3. تمامی مطالب فعلی وبلاگ کلبه مشاوره یعنی همین وبلاگی که الان حضور دارید بدون پاک شدن به قوت خودش باقی می ماند و حتی سیستم پرسش و پاسخ اینجا همچنان فعال است ولی هیچ مطلب جدیدی در اینجا منتشر نمی شود و تمامی مطالب فقط در سایت جدید منتشر می شوند. با تشکر از یکایک مخاطبان محترم کلبه مشاوره



آیا علاقه ها برای انتخاب رشته و شغل آینده قابل اعتماد هستند؟

یکی از صحبت های تکراری که همیشه می شنویم این است که بر اساس علاقه هایت زندگی کن وگرنه پشیمان می شوی. طرز تفکری که من نیز مثل اکثر انسان های دیگر در دوران نوجوانی ام داشت. تلاشی که در آن به دنبال علاقه هایم بودم غافل از اینکه وقتی می گوییم علاقه ها، یعنی داریم در مورد مجموعه ای از خاطرات مثبت صحبت می کنیم و چرا باید بر اساس یک مشت خاطره مثبت زندگی کنم؟
به هر روی، این کلیدواژه هنوز هم به طور گسترده ای استفاده می شود و افراد زیادی هر روز ما را تشویق می کنند که بر اساس علاقه ها، انتخاب رشته کنیم و به شغل آینده مان بیاندیشیم و به اصطلاح چه اشکالی دارد که وارد کاری شویم که در موردش کلی خاطرات مثبت داریم. قبل از اینکه وارد بحث شویم، از برنامه «اعجوبه ها» کمک گرفتم و سه مورد از کودکانی که علاقه هایی در آنان شکل گرفته را بررسی سریع کردم و صحبت هایم را در فیلم زیر قرار دادم که خواهش می کنم ابتدا این فیلم را تماشا کنید تا با هم دیدگاه نزدیک تری پیدا کنیم و بعد به سراغ یکی از پیام های مخاطبان کلبه مشاوره می رویم که در مورد علاقه صحبت کرده بودند.
[
]
همانطور که در این فیلم به وضوح روشن شد، متوجه شدیم که علاقه ها همان تشویق ها، حمایت ها، جهت دهی ها و در مسیر انداختن های یک فرد است. هیچ کودکی با علاقه و تمایل خاصی به دنیا نمی آید، او هرچه دارد و هرچه از خود بروز می دهد را در این دنیا در اثر زندگی در کنار دیگران از خودش نشان می دهد.
تازه دقت کنید که اگر سوالات حرفه ای تری از پدر و مادرها پرسیده می شد خیلی روشن تر می توانستند نحوه شکل گیری این علاقه ها را توضیح دهند. علاقه هایی که ما نیز در درون خود احساس می کنیم مسیر مشابهی با این سه کودک را طی کرده است و چیزی فراتر از آن نیست. یک روزی یک جایی مورد حمایت روی یک صفت قرار گرفته ایم و همان را از خود نشان می دهیم.
از همه مهمتر اینکه حتی خصوصیت های اخلاقی مثل دلسوزی، مهربانی و باگذشت بودن نیز به دلیل حمایت ها در درون ما ایجاد شده اند. فراموش نکنید که «تنفر» خواهر دوقلوی «علاقه» است. به عبارت دیگر، تنفرهای ما نیز دقیقا در مسیر مشابهی تولید شده اند. یعنی اگر در صفت هایی سرکوب، تحقیر و تمسخر شویم یا آن صفت مورد علاقه الگوهای ما نباشد، آنگاه می گوییم از آن مسیر متنفر هستم.
سوالی که اینجا لازم است به آن پاسخ بدهم این است که چرا گاهی ما می بینیم که فرزند به چیزی علاقه دارد که اتفاقا پدر و مادرش با او مخالف هستند؟ پاسخ بسیار روشن است. برای این عزیزان نیز سناریوهای مختلفی روی داده است که در ظاهر نوعی تضاد مشاهده می کنید. 
مثلا در سناریوی اول، ممکن است این افراد، به دلیل تشویق، حمایت و قربون صدقه رفتن اطرافیان به فردی لجباز و ساز مخالف زن، تبدیل شده اند و بعد با این ویژگی اخلاقی تصمیم می گیرند که هرچه بقیه می گویند را برعکس انجام دهند.
سناریوی دیگر این است که چنین فردی بنا به هر دلیلی، ممکن است گروه دوستان برایش مهمتر از خانواده باشد. پس چون دوستانش به سمتی کشیده شده اند، او با وجود مخالفت های خانواده به سمت علاقه های دوستانش کشش پیدا می کند. و ده ها سناریوی دیگر ممکن است رخ داده باشد اما یک چیز هیچوقت تغییر نمی کند و آن هم اینکه تمامی علاقه ها و تنفرهای ما در مسیر زندگی و در اثر برخورد با اطرافیان شکل گرفته است و هیچ کسی هیچ چیز انحصاری و ویژه ای با خودش به دنیا نمی آورد که بخواهد بر اساس آن زندگی کند. حالا به سراغ پیام یکی از مخاطبان کلبه مشاوره برویم و ابتدا آن را بخوانیم و سپس تحلیل کنیم.
 شما همیشه می گویید که باید احساسات مان را دور بریزیم. درحالی که خیلی از افراد و حتی مشاور ها می گویند: باید در انتخاب شغل و کاری که می خواهیم انجام بدهیم و در کل درانتخاب اهداف مان، به علاقه هایمان توجه کنیم و در کاری موفق می شویم که به آن علاقه داشته باشیم و از آن لذت ببریم. اگر در حین انجام کاری با افکار منفی و بی حوصلگی مواجه شویم، به این معناست که علاقه هایمان را خوب نشناختیم.
چون در کار مورد علاقه همیشه از انجام کار لذت می بریم پس انجام آن کار برای مان، سخت نیست. علاقه و لذت هم بر می گردن به احساسات ما. پس منظور شما از حذف احساسات چه چیزی است؟
البته این حرف هایی هست که این دسته از افراد معتقدند. ولی به نظر من حتی خود علاقه داشتن یا نداشتن هم یک بهانه و فریب از طرف مغزه ما است و اینکه ما به چیزی علاقه داریم یا نه را هم خاطرات خوب و بد ما تعیین می کنند. 
پیام ایشان از سه جهت اهمیت دارد: 1- حرف اکثریت جامعه، با چیزهایی که ما در مورد مغز می دانیم سازگاری ندارد. برای همین کم کم باید از افکار عامیانه عبور کنیم و به درک بالاتری از عملکرد مغز برسیم. 2- تفکرهای نادرستی که در متن پیام وجود دارد در طیف وسیعی از کنکوری ها موج می زند. 3- بازی کردن مغز با کلمه علاقه برای متوقف کردن ما. از همین رو بود که این پیام را برای تحلیل انتخاب کردم. خب، برویم به سراغ تحلیل این پیام.
ابتدا لازم است یک مقدمه بنویسیم: ما انسان هستیم، احساسات در طول دوره تکامل در درون ما باقی مانده است و در اوایل زندگی بشری خیلی هم به ما کمک می کرده و جانمان را حفظ کرده است. اما از حدود 200 سال پیش که زندگی متمدن شکل گرفت، این احساسات به عنوان یک اختلال مانع از عملکرد انسان در سبک زندگی پیشرفته اش شده است.
در واقع مغز ما هنوز آمادگی زندگی به سبک فعلی را ندارد و در ابتدای یک جهش بزرگ مغزی قرار داریم و بعد از گذشت چندین و چند قرن، قطعا انسان هایی روی کره خاکی زندگی می کنند که مغزشان کاملا پذیرش موفق شدن را دارد و به عنوان یک مانع عمل نمی کند. اما انسان های فعلی که الان مشغول زندگی کردن هستیم، در یک پیچ و تاب تاریخی قرار داریم.
زندگی به شکل متمدن خودش به تازگی شروع شده، پیشرفت علم و تکنولوژی به 200 سال نمی رسد و برای همین ما در ابتدای این تحولات هستیم و در نتیجه با مغز قدیمی خود مشغول زندگی در عصر نوین هستیم و همین باعث شده مغزمان با احساسات جلوی ما را بگیرد. این چیزی که برایتان نوشتم خلاصه ای از انسان شناسی بود. اما اگر این را هم کنار بگذاریم، من شما را دعوت می کنم به تماشای زندگی کنکوری هایی که درس خواندن را کنار می گذارند.
به نظر شما چرا یک کنکوری درس خواندن را کنار می گذارد؟ من پاسخش را می دانم، یا مجموعه از احساسات مثبت مثل اعتماد به نفس که شبیه داستان خرگوش و لاک پشت، باعث گول خوردن کنکوری شده و او گمان می کند اشکالی ندارد از چند وقت دیگر شروع کند. یا مجموعه از احساسات منفی مثل حس خنگ بودن، عقب بودن، ضعیف بودن و... باعث شده او از ادامه دادن راه انصراف دهد و یا مجموعه از اختلالات احساسی مثل وسواس، دقیقه نودی بودن، پشت گوش اندازی، افکار منفی و... سبب شده تا او در بحران قرار بگیرد و درس خواندن را کنار بگذارد. 
بنابراین هر انسانی که در مسیر موفقیت مشاهده می کنید و متوقف شده، خط و نشانی از احساسات را در او خواهید یافت. هیچ فردی با منطق و عقلش، راه موفقیت را رها نمی کند و همیشه این احساسات مثبت و منفی و اختلالات هستند که جلوی او را می گیرند. بنابراین احساسات دریچه ورود مغز حیوانی است که جلوی حرکت و مصرف انرژی را می گیرد و شما را به فردی معمولی تبدیل می کند. 
ما باید با آموزش های متوالی و تمرین هایی که انجام می دهیم، بیاموزیم که احساسات را کنار گذاشته و از عقل راه حلی خود استفاده نماییم. وقتی کسی به درک درستی از آنچه مغز حیوانی انجام می دهد برسد آنگاه می آموزد از احساسات استفاده نکند. در ضمن یادتان باشد، ما به دلیل زندگی در ایران عزیزمان، و به جهت فرهنگ تربیتی نادرستی که نسل ب نسل منتقل شده جملاتی شبیه این جمله را می شنویم: «چقدر انسان خوبی است، چون خیلی با احساس است». 
وجود همین جملات باعث شده ما احساسات را یک ارزش بدانیم و قطعا تا مادامی که آن را ارزش بدانیم رها شدن از آن بعید به نظر می رسد. شاید بپرسید پس انسان خوب کیست؟ انسان خوب کسی است که بتواند راه حل بدهد. انسان به درد بخور ارزشمند کسی است که می تواند راه حل داده و مشکل یا مشکلاتی را حل کند. 
کسی که غصه می خورد، دلسوزی می کند، هورمون های احساسی خودش را تولید می کند انسان خوبی نیست گاهی حتی یک مزاحم است. انسان خوب کسی است که گره ای از مشکلی را حل کند. یادتان باشد، انسان از وقتی انسان شد که ابزار سازی را آموخت. یعنی توانست مشکل حل کند. وقتی غذا کم شد کشاورزی کردن آموخت، حیوانات را اهلی کرد، نظام روستایی و شهری را ایجاد کرد، ماشین اختراع کرد. هیچ انسان موفقی را نخواهید دید که با احساسات خودش زندگی کرده باشد. بنابراین حذف احساسات شدنی است به شرط آموزش و تمرین و رسیدن به این معنا که انسان به درد بخور کسی است که راه حل می دهد. 
وقتی انسان شناسی و بررسی زندگی افراد شکست خورده را شروع کنید متوجه خواهید شد که احساسات عامل مشترک تمام رها کردن هاست. پس موظف هستیم احساسات را از مسیر موفقیت به کمک آموزش و تمرین حذف کنیم. 
نکته دیگری که باید اشاره کنم این است که اگر یک حرف غلط را کل دنیا هم بگویند به معنای درست بودن آن نیست. ما کاری نداریم که کل دنیا چه می گوید وقتی چیزی را با مشاهده زندگی افراد ناموفق و موفق بدست آورده ایم که کار می کند برایمان مهم نیست که دیگران چه می گویند. 
به طور مثال خانم دکتر لیزا فلدمن بارت در کتاب How emotions are made به دانش اشتباه پیرامون احساسات، هیجانات می پردازد و پرده از تحقیقات معتبری بر می دارد که اشتباه نتیجه گیری کرده اند و  به طور جامع در خصوص این نتایج اشتباه که به دلیل سطح علم پایین روانشناسی در سال های ابتدایی بوده است، صحبت می کند. بنابراین قرار نیست ملاک ما این باشد که افراد جامعه چه می گویند بلکه به درک دقیق تری از مشاهدات انسانی نیاز داریم. با این مقدمه، به سراغ تحلیل جملات این پیام می رویم:
1. شما همیشه می گویید که باید احساسات مان را دور بریزیم: بله، بایستی از این مرحله عبور کنیم. احساسات در درون مان شکل می گیرد و یک انسان موظف است پاسخ راه حلی به آن حس بدهد نه آنکه این احساس را با بهمن فکری همراه کرده، شاخ و برگ دهد و از آن یک غول بسازد که خودش را نابود کند. اینکه شما به احساسات خود پر و بال بدهید، همان چیزی است که مغز برای جلوگیری از مصرف انرژی در هنگام درس خواندن نیاز دارد.
2. خیلی از افراد و حتی مشاور ها می گویند باید در انتخاب شغل و کاری که می خواهیم انجام بدهیم و در کل درانتخاب اهداف مان، به علاقه هایمان توجه کنیم: همانطور که در مقدمه بیان شد، اگر چیز اشتباهی را کل دنیا هم بگویند، به معنای درست بودن آن عبارت نیست. مثلا همین الان هم طیفی در دنیا هستند (هرچند تعدادشان خیلی کم است) که می گویند استعداد وجود دارد و حتی برنامه های استعداد یابی در سراسر جهان می سازند، حالا بایستی بپذیریم که استعداد وجود دارد؟ یعنی بپذیریم بعضی ها برتر از بقیه به دنیا می آیند؟ یعنی بپذیریم که افرادی با سطح استعداد بالاتر از ما هستند که در این دنیا زندگی می کنند؟ پس چرا هدف بگذاریم وقتی بقیه از ما با استعدادتر هستند نوبت به ما نمی رسد. 
حالا فکرش را بکنید که به من و شما می گویند در انتخاب شغل و کار، به خاطرات مثبت خودتان رجوع کنید، ببینید آن ها چه به شما می گویند و بر اساس خاطرات مثبت گذشته خود، زندگی آینده خود را رقم بزنید. این جمله که به دو دلیل مشکل ساز است: 1- از کجا معلوم که علاقه ها و خاطرات مثبت گذشته، تمام نیازهای انسانی مرا پوشش دهد؟ به طور مثال، من به عنوان یک انسان، نیازمندم که مستقل زندگی کنم و با حساب و کتاب های شخصی خود، به این نتیجه می رسم که برای مستقل زندگی کردن باید پزشک شوم.
اما علاقه های من می گویند که به رشته موسیقی بروم. حالا تکلیف چیست؟ نیازی که با حساب و کتاب به آن  رسیده ام یا مجموعه ای از خاطرات تلقین شده که تفاله های فکری اطرافیان است را به جان بخرم و بر اساس خرده افکار آن ها که همراه با تشویق و حمایت بوده است به زندگی خویش ادامه دهم؟
2- از کجا معلوم که زندگی به ما درست نشان داده شده باشد؟ وقتی قرار است با علاقه های ایجاد شده در گذشته زندگی کنید، یعنی می خواهید با زاویه دید دیگران به زندگی خویش ادامه دهید. آن ها دنیا را با تشویق و حمایت های خودشان به گونه ای به شما نشان داده اند و شما نیز همان زاویه دید را می پذیرید و با آن می خواهید به مسیر زندگی خود ادامه دهید. آیا اینجا بهتر نیست بگوییم چنین فردی یک آدم آهنی برنامه ریزی شده از قبل است؟ چنین زندگی چه ارزشی دارد؟ یک آدم آهنی بسازیم و مجموعه ای از خاطرات مثبت برایش ایجاد کنیم و سپس بگوییم با همین فرمان رو به جلو برو.
3. در کاری موفق می شویم که به آن علاقه داشته باشیم: به هیچ وجه اینطور نیست. این صحبت ها نمونه های بیرونی بسیاری دارد. شما در کاری موفق می شوید که برایش عملگرایی کنید. خواه علاقه و احساس مثبت و خواه علاقه و احساس منفی داشته باشید. تا مادامی که عملگرایی کنید، به آن موفقیت نزدیک می شوید.
هزاران رویا پرداز را نمی بینید که عاشقانه از مطب شلوغ خودشان می گویند؟ این همه کنکوری را نمی بینید که با آرزوهای زیبا و تصورات رنگی رنگی به دنبال پزشک شده هستند؟ تا مادامی که عملگرایی نباشد، شما به هیچ چیزی نمی رسید. و وقتی عملگرایی شروع شد، قطعا موفق می شوید. 
شاید بگویید اگر علاقه نباشد عملگرایی هم نیست اما آنچه می بینیم این است که بسیاری از انسان های علاقمند هیچ تلاشی هم ندارند. بنابراین علاقه تعیین کننده تلاشگر بودن نیست.
4- اگر در حین انجام کاری با افکار منفی و بی حوصلگی مواجه شویم، به این معناست که علاقه هایمان را خوب نشناختیم. چون در کار مورد علاقه همیشه از انجام کار لذت می بریم پس انجام آن کار برای مان، سخت نیست: علت افکار منفی و بی حوصلگی نداشتن علاقه نیست، بلکه فشاری از سمت مغز حیوانی برای جلوگیری از مصرف انرژی می باشد. بارها در این خصوص صحبت کردیم که اگر شما عاشقانه هم زندگی کنید تا وقتی که مصرف انرژی نداشته باشید، مغز هم کاری به کارتان ندارد ولی اگر قرار باشد آن عشق باعث مصرف انرژی شود، مطمین باشید مغز به شما حمله می کند.
علاقه که جای خود دارد، حتی وقتی شما لیست نیازهای زندگی خود را تهیه می کنید و می دانید این موارد در زندگی شما کم است و حتما باید به دنبالش باشید بازهم به موج وحشتناک افکار منفی و احساسات رو به رو می شوید. یعنی وقتی به عنوان یک انسان، احساس گرسنگی برای موفقیت می کنید بازهم مغز مانع تان می شود چه رسد که اینکه بخواهید با مشتی خاطره خوشمزه که در گذشته روی داده است به زندگی ادامه دهید. بنابراین اگر کسی فکر منفی تولید کرد بلافاصله بگوید من علاقه ندارم، جمله بسیار نادرستی است و این فرد بداند که اگر تمام شغل های دنیا را هم جلوی رویش بگذارند افکار منفی را تجربه می کند.
تمام آنچه باید می گفتم را این مخاطب عزیز در پارگراف آخر صحبت هایشان به درستی بیان نموده اند: 
البته این حرف هایی هست که این دسته از افراد معتقدند. ولی به نظر من حتی خود علاقه داشتن یا نداشتن هم یک بهانه و فریب از طرف مغزه ما است و اینکه ما به چیزی علاقه داریم یا نه را هم خاطرات خوب و بد ما تعیین می کنند.
این بحث فقط یک شروع است، قطعا در سایت جدید کلبه مشاوره اطلاعات کاملی از 0 تا 100 علاقه دریافت خواهید کرد و به صورت ریشه ای در مورد تمام مباحثی که در ذهن خواهید داشت پاسخ جامع دریافت می کنید و می دانم چقدر کلیدواژه هست که باید در موردش صحبت کنیم.


آیا استعداد وجود دارد؟ + قسمت دوم

هر زمان که کلمه استعداد یا استعدادیابی را می شنوم فورا به یاد شاهین می افتم. او یک داوطلب کنکور بود که به دلیل طرز تفکر نادرستی که نسبت به استعداد  داشت چنین می گفت: در بین این همه کنکوری، 2000 نفر دانش آموز با استعدادتر از من نیست که پزشکی قبول شود؟ دیگر نوبت به قبولی من نمی رسد و برای چه درس بخوانم؟ 

مجموعه ای از همین باورهای نادرست است که باعث توقف، افت تحصیلی و حتی رها کردن مسیر رسیدن به موفقیت در کنکور می شود. آنچه که باعث شد این مطلب را بنویسم، پرداختن به این سوال است که آیا واقعا استعدادی وجود دارد؟ البته این را درک می کنم که استعداد و استعدادیابی ریشه در علاقه گونه انسان به یافتن فرمولی برای تعیین شرایط و موقعیت خودش در بین بقیه انسان ها و رتبه بندی کردن بشر دارد. 

علاقه ای که با پاسخ های متفاوتی در بین دانشمندان و علوم شناختی کاران و همچنین روانشناسان رو به رو شده است. اما این تمایل بشری، دلیل کافی برای این نیست که بپذیریم چیزی به نام استعداد وجود دارد یا خیر؟ در قدم اول، لیست تمامی تعریف هایی که برای کلمه «استعداد» در بین مراجع مختلف، وجود دارد را لیست کرده و سپس یکی یکی آن ها را بررسی می کنم.

  • استعداد، توانایی است که از ابتدا وجود دارد و هیچ نقشی در ایجادش ندارید و فقط می توانید آن را کشف و پرورش دهید.
  • استعداد میزان نسبی پیشرفت فرد در یک حوزه یا فعالیت خاص هست. یعنی مثلاً اگر ۳ نفر در یک شرایط و موقعیت یکسانی برای یادگیری مهارتی مثل فراگرفتن زبان انگلیسی قرار بگیرند، میزان کسب آن مهارت در بین این ۳ نفر متفاوت خواهد بود و هر کسی زودتر یاد بگیرد، در آن زمینه با استعدادتر است. 
  • استعداد یعنی یادگیری یک مهارت با صرف انرژی کمتر و زمان کمتر. 
  • استعداد مجموعه‌ای از توانایی‌های فرد شامل مهارت، دانش و ظرفیت برای رشد و توسعه است.
  • مجموعه‌ای از توانایی‌های یک شخص که شامل ذوق ذاتی، دانش، هوش، شایستگی، غریزه و توانایی یادگیری است. استعداد داشتن در یک زمینه اغلب به عنوان حدی بالاتر از میانگین توانایی‌ها تعبیر می‌شود. 
  • فرد با استعداد کسی است که مهارت و توانایی انجام دادن کاری را به صورت ذاتی دارد.
  • توانایی بهره بری فوری از آموزش، تعلیم یا تجربه در یک محدوده مشخص از عملکرد
  • توانایی بالقوه ای که فرد را برای انجام دادن کار، آماده می کند.
  • استعداد یک توانایی بالقوه است که در هر انسانی به یک شکل خاص وجود دارد.
  • استعداد در ساختار قابل انتقال ژنتیک ریشه دارد، از این رو حداقل تا حدودی ذاتی است. این ویژگی نیاز به محیط مناسب برای بروز دارد. 
بسیار عالی شد؛ حالا لیستی از تعاریف گوناگون استعداد را داریم که کارمان را برای تحلیل بسیار روان می سازد. قبل از آنکه هر تعریف را نقد و بررسی نمایم، نیاز است مقدماتی در مورد مغز برایتان بگویم تا ذهنیت شما آماده مرحله بعدی شود. بنابراین با هم به مطالعه این مقدمه می پردازیم: 
استعداد در کجای مغز قرار دارد. به هر روی، وقتی می گویید یک ویژگی در انسان وجود دارد بایستی بتوانید یک یا چند قسمت مغز را تعریف کنید و بگویید با همکاری این قسمت ها، ویژگی به نام استعداد شکل می گیرد. بنابراین سوال روشن این است که استعداد به کجاهای مغز باز می گردد؟ پاسخی که دریافت می کنیم این است که نیمکره های راست و چپ مسئول برخی از استعداد ها هستند. 
به طور مثال ناحیه چپ می تواند استعداد کلامی و سخنوری را در دل خودش جای بدهد. وقتی می گوییم این دانش آموز یا داوطلب کنکور، قدرت بیان خوبی دارد یعنی نیمکره چپ او، به ویژه ناحیه ای به اسم «بروکا» با بقیه دانش آموزان تفاوتی باید داشته باشد. حال این تفاوت چیست؟ 
برای تمام اختلاف های بین مغز دو انسان سالم، می توان یک عبارت به کار برد؛ تفاوت مغز من و شما در نحوه آرایش سلول های عصبی است. تحقیقات گسترده ای به بررسی و مقایسه مغز انسان های سالم پرداخته است. به طور مثال در یک تحقیق که تصویری از آن را در زیر مشاهده می کنید، فعالیت مغز موسیقی دانان را با افراد معمولی، مقایسه کرده اند که این مطالعه نشان می دهد، قسمت های گسترده تری از سلول های عصبی موسیقی دانان درگیر آهنگ می شود و فعالیت های پیوسته ای را در قیاس با مغز افراد معمولی نشان می دهد.

تفاوت مغز موسیقی دان با انسان معمولی
بنابراین اگر اختلافی بخواهد بین مغز ما باشد، تفاوت در آرایش سلول های عصبی است. مثلا یک بخش از مغز من، سلول های عصبی بیشتری نسبت به مغز شما دارد و برعکس، بخش دیگری از مغزتان، سلول های گسترده تری نسبت به مغز من دارد. حالا سوال این است که چرا پخش شدن سلول های عصبی در بین انسان ها متفاوت می شود؟ 
افراد به دلیل زندگی های متنوع و متفاوتی که تجربه می کنند، محیط خانواده و آموزش هایی که می بینند، کم کم سلول های عصبی شان شروع به چیدمان و شکل گیری بر اساس همان زندگی، می نمایند. در واقع آنچه باعث تغییر و چینش سلول های عصبی می شود، محیط و افرادی هستند که با آن ها برخورد می کنیم و به عبارت بهتر، در طول زندگی و گذر عمر، آرام آرام آرایش و چیدمان سلول های عصبی من و شما متفاوت از هم می شوند. با این مقدمه، می توانیم به سراغ تعاریف استعداد برویم و آن ها را نقد کنیم. 
نقطه مشترک تمام تعاریفی که در کتاب های مختلف در مورد استعداد توضیح داده شده به این صورت است: «قدرتی خاص در انسان که از قبل تولد در او وجود دارد و خودش هیچ کاری برای بوجود آمدن آن قدرت نکرده است بلکه می تواند بعدا این قدرت یا ویژگی را کشف کند و آن را پرورش دهد». با این تعریف، استعداد چیزی است که به صورت ذاتی در درون هر یک از ما ممکن است باشد یا نباشد. پس هیچ کسی استعداد خودش را نساخته بلکه از اول همینطوری بوده است. 
بنابراین، نقطه مشترک تمام تعاریف استعداد ما را به این نتیجه می رساند که بچه ها وقتی به دنیا می آیند، با چیدمان و آرایش های مختلفی از سلول های عصبی متولد می شوند و این آرایش باید ثابت و بدون تغییر باشد چون اگر این آرایش تغییر کند آنگاه استعداد این فرد متفاوت خواهد شد؛ با این تفاسیر، نباید انتظار داشته باشیم که محیط زندگی و افرادی که با آن ها برخورد می کنیم، باعث تغییر چیدمان سلول های عصبی ما شوند. چطور یک نوزاد که قسمتی از تکامل عصبی خود را بعد از به دنیا آمدن سپری می کند باید آرایش متفاوتی نسبت به سایر نوزادان داشته باشد؟ چه چیزی باعث شده تا این آرایش ها متفاوت شوند؟ 
در چند خط بالاتر بیان شد که آنچه باعث تغییر چیدمان و آرایش سلول های عصبی می شود زندگی کردن در محیط و برخورد با انسان های دیگر است. آنچه می بینیم، می شنویم، تجربه می کنیم، خاطرات مثبت و منفی و افکاری که برای مان می سازند، باعث شکل گیری این آرایش ها می شوند. بنابراین چطور یک نوزاد می خواهد این آرایش متفاوت و منحصر به فرد را داشته باشد؟ حال بگذریم که روانشناسان معتقدند که کودکان مانند یک لوح سفید به دنیا می آیند و در این دنیا، سر و شکل رفتاری خود را می آموزند. 
بنابراین نمی شود گفت استعداد یک توانایی مربوط به قبل از تولد است. برای همین پرسش های بی پاسخ بود که عده ای تعریف خود را از استعداد تغییر دادند و به این تعریف رسیدند: «استعداد را میزان نسبی پیشرفت فرد در یک فعالیت برآورد می‌کنیم. اگر برای کسب مهارت در یک فعالیت افراد مختلف در شرایط و موقعیت یکسانی قرار بگیرند متوجه خواهیم شد که افراد مختلف تفاوت هایی از لحاظ میزان کسب آن مهارت نشان می‌دهند. 
برخی افراد در یک زمینه یادگیری بهتر و کارایی زیادتری دارند و پیشرفت آن ها سریع تر است، در حالی که افراد دیگر در زمینه‌های دیگری ممکن است از خود کارایی و مهارت و سرعت پیشرفت زیادتری نشان دهند. در واقع چنین تفاوتی به تفاوت آن ها در استعدادهایشان مربوط می‌شود». اما این تعریف، باعث شکل گیری یک پرسش کلیدی می شود؛ چه چیزی باعث شده تا برخی بهتر از دیگران در یادگیری یک مهارت عمل کنند؟ 
با یک مثال توضیح می دهم. طبق تعریف جدید استعداد، اگر فردی مهارت های سخنوری بهتری از دیگری نشان می دهد به دلیل این است که استعداد دارد. یعنی قسمت هایی از مغز این فرد نسبت به دیگری، دارای سلول های عصبی بیشتری است و او می تواند بهتر این فعالیت را نشان دهد. این که همان آرایش سلول های عصبی است. این فرد، بهتر صحبت می کند چون در طول زندگی اش، با انسان ها و محیط هایی سر و کار داشته و خاطرات مثبت و قدرتمندی دارد که باعث شده، روز به روز آرایش های سلول های عصبی او در ناحیه بروکا که مرکز تولید زبان و گفتار در مغز است، تقویت شود و تجمع سلول ها در آنجا بیشتر شوند.
 پس اگر این فرد، بهتر سخن می گوید، نه بخاطر خودش بلکه به دلیل مدت ها زندگی در محیط و با افرادی است که خواسته یا ناخواسته این آرایش سلولی را برای او رقم زده اند. هیچ چیزی فراتر از آن وجود ندارد. من نوشتن با دست چپ را بلد نیستم، حال اگر از همین امروز شروع به تمرین کنم پس از مدتی، تجمع سلول های عصبی در ناحیه پیشانی من که مرکز کنترل است باعث می شود تا بتوانم با دست چپ بنویسم. 
اینکه کسی زودتر از من می تواند با دست چپ بنویسد با استعداد تر نیست بلکه نشان می دهد او مجموعه ای از خاطرات مثبت در مورد نوشتن با دست چپ یا تمرین های قبلی یا نقاشی با دست چپ و... داشته که باعث شده آرایش سلولی او در این ناحیه بیشتر از من باشد برای همین او زودتر از من با دست چپ نوشتن را می آموزد. یک آرایشگر خیلی خیلی بهتر و حرفه ای تر از من با قیچی کار می کند نه بخاطر اینکه با استعداد است بلکه فقط به دلیل سال ها کار کردن و تمرین هایی است که هر روز در محیط کارش انجام داده است.
من هم اگر مجموعه خاطرات مثبت و زندگی او را داشتم، با همین مغزم، می توانستم به خوبی او از قیچی استفاده کنم. به همین صورت می توانیم نتیجه بگیریم که فرق بین کسی که درس ریاضی را روی هوا یاد می گیرد با کسی که یک ساعت طول می کشد تا بیاموزد با کسی که اصلا یاد نمی گیرد، استعداد نیست. تفاوت این سه نفر در مجموعه ای از خاطرات، تشویق ها، برخوردها و افکاری است که باعث شکل گیری آرایش های مختلف سلول های عصبی در این سه فرد شده است. 
بنابراین نمی شود گفت اگر من کاری را زودتر از دیگری آموختم یعنی من با استعدادتر از او هستم. بلکه فقط می شود اینطور نتیجه گرفت که من خاطرات بهتر، تجربه بیشتر، برخورد و افکار مناسب تری با آن موضوع دارم که باعث شده بهتر از دیگری آن کار را بیاموزم. در نتیجه تعریف جدید هم صورت مسئله را تغییر نداد و به همان جمله رسیدیم که آنچه باعث تفاوت ما انسان ها شده است، همان آرایش متفاوت سلول های عصبی می باشد که خود این تفاوت نیز ریشه در خاطرات مثبت و منفی، سرکوب یا تشویق شدن، برخورد مثبت یا منفی دیگران، افکار مثبت و منفی، شخصیت سازی و... دارد. 
همیشه می توانیم آرایش سلول های عصبی خود را تغییر دهیم و هر چیزی را که دیگران به عنوان استعداد بیان می کنند را با تمرین کردن بدست آوریم. حتی شما می توانید با کار کردن روی صدای خود به خواننده تبدیل شوید، فقط کافی است تمرین های پی در پی کنید و آموزش ببینید که چطور نفس کشیده، ذخیره کرده و بیرون بدهید. کلاس های فن بیان، سخنوری، تقویت صدا و... هر روزه مشغول گسترش، پرورش و کار بر روی صدای افراد مختلف هستند و آن ها را تربیت می کنند، بنابراین حتی به اصطلاح بی استعدادترین افراد نیز با تمرین می توانند آرایش سلول های عصبی خود را تغییر داده و به مهارت تازه ای برسند. 
آنچه مسلم به نظر می رسد این است که باید بپذیریم که چیزی به اسم استعداد وجود ندارد. روانشناسان رفتارگرا این حقیقت را به درستی پذیرفته اند. آن ها معتقدند که یک کودک دوساله، از هر نژاد و کشوری که باشد را بیاورید و بگویید که دوست دارید این کودک، در چه شغلی قرار بگیرد؟ بیست سال بعد، بازگردید و او را در آن شغل تماشا کنید. 
روانشناسان رفتارگرا، مجموعه ای از بازی ها، خاطرات مثبت، تشویق های جهت دار، حمایت های معنادار و رفتارهای متناسب با آن شغل را در این کودک پرورش می دهند تا او آماده آن شغل شود.
برنامه عصر جدید را اگر دیده باشید به عنوان یک برنامه استعدادیابی بود. مدل این برنامه در کشورهای دیگر هم انجام می شود. آیا شما آنجا استعدادی مشاهده کردید؟ آنچه ما در آنجا می دیدیم، افرادی بودند که سال ها زحمت کشیده و مهارتی را بدست آورده بودند. آنچه از تعاریف ارایه شده برای  استعداد درک می شود این است که توانایی درونی و ذاتی داشته باشیم که کاری برایش نکرده ایم. 
بنابراین وقتی کسی می گوید من نقاشی با شِن می کنم، انتظار داریم اولین باری که با شن نقاشی کرده است بدون اینکه سایر هنرها و مهارت های موازی مثل نقاشی را یاد گرفته باشد یک نقاشی قابل قبول ترسیم کند به طوری که همه بگویند: واو چقدر تو قشنگ با شِن نقاشی کرده ای و تو واقعا استعداد نقاشی با شِن را داری. ولی آیا واقعا اولین باری که قهرمان عصر جدید با شِن نقاشی کرد، یک نقاشی قابل قبول بوده است؟
با یک جست و جوی اینترنتی به جمله ای از ایشان رسیدم که چنین نوشته بودند: « از من پرسیدند که کار شن را از کجا آغاز کردی و من گفتم که از نمک شروع کردم. هر خانمی در آشپزخانه اش به یک نبوغی می‌رسد. خانمی که پا به آشپزخانه می‌گذارد و غذا می‌پزد خودش یک هنرمند است. کار من هم واقعا از نمک شروع شد. مادرم همیشه میگفت که تو وقتی بچه بودی هر وقت حتی یک گوجه میدیدی آن را به شکلی درمیاوردی و یا حتی یک تکه زغال هم از روی زمین برمی داشتی نقاشی می کشیدی. ولی نقاشی با گرد و پودر و ... از نمک شروع شد و وقتی علاقه ام را در این مسیر محک زدم، دنبالش را گرفتم». 
اگر همین پاراگراف را بخوانید، متوجه می شوید که آرایش سلول های عصبی او چگونه آغاز شده است. از همان کودکی در فضایی بزرگ شده که به او اجازه دادند، با هر وسیله ای نقاشی بکشد. مطمین باشید مجموعه ای از خاطرات مثبت در دوران کودکی به اضافه حمایت ها و تشویق ها و استقبال دیگران از او، کم کم به این سمت کشیده شده است. 
او استعدادی از دوران قبل تولد با خودش به این دنیا نیاورده بلکه همه عواملی که بیان شد از او یک هنرمند ممتاز ساخته است. کدام یک از شرکت کنندگان مسابقه استعداد یابی بودند که برای آنچه استعدادشان خوانده می شد، فعالیتی نکرده و از قبل تولد آن را با خودش به دنیا آورده باشد؟ اگر مصاحبه های هر کدام از آن ها را بخوانید متوجه می شوید، آن ها به دلیل محیط زندگی و خاطرات شان در یک مسیر افتاده اند و دایما با تشویق شدن ها و حمایت ها در آن مسیر ماندگار شده و بعد از سال ها تلاش، رشد کرده اند. هیچ کسی با استعداد هنری، ریاضی، خطاطی، خوانندگی و... به دنیا نمی آید. 
هرچیزی هستیم و می شویم ارتباط مستقیمی با خاطرات مثبت و منفی، تشویق ها و تنبیه ها، حمایت ها و روی گردانی ها، محیط زندگی، افراد الگو و زمینه های علاقمندی آن ها، محله ای که در آن زندگی می کنیم و... دارد. البته که اگر انسانی به آگاهی برسد آنگاه خودش می تواند به هر فردی با هر مهارتی تبدیل شود ولی اگر به آگاهی نرسد آنگاه زیر سلطه عواملی که گفتم گمان می کند به چیز خاصی علاقه دارد و همان را استعداد خودش معرفی می کند. 
حالا اگر موافق باشید به پیامی که در مطلب هفته گذشته تحلیل کردم باز گردیم و جملاتی که مخاطب محترم کلبه مشاوره در آن از استعداد صحبت کرده بود را تحلیل کنیم. برای یادآوری یک بار دیگر متن آن پیام را می نویسم:
 من 24سالمه و تازه از زمستون پارسال انگاری از خواب بیدار شدم و فهمیدم شخصیتم اصلا شخصیت یه ادم موفق نیست. جریان اینه که من همیشه با صرف کمترین وقت بهترین نتیجه ها رو میگرفتم و دلیلشم اینه که یه درسی رو که معلم تدریس میکرد کاملا گوش می کردم و بارها شده بود زنگ تفریح می نشستم تو کلاس رو فرمولای ریاضی فیزیک فکر میکردم تا راه حل جدیدی کشف کنم حتی دوسال دبیرستانم اینکارو با دبیر ریاضیم انجام میدادم. این یه نمونه کوچیکشه من همیشه عاشق علم اموزی بودم و بارها تحسین شدم این استعداد منو روز بروز بالا برد ولی امان از شخصیتی که باید ساخته میشد و نشد و با سر منو زمین زد و از خود آرزوهام بدجور عقب انداخت راحت بگم بعد 5 سال کنکور دادن فهمیدم نه یه جای کار میلنگه کسی با استعداد به تنهایی پزشکی قبول نمیشه باید پشتکار داشته باشی که من پشتکارم صفر بود. بعداز 5 سال فهمیدم من یه آدمم با میانگین رفتارهایی مثل کمال طلبی، دقیقه نودی، تفکرگرا، اهمال کار، بدون پشتکار، بی مسولیت و... . فهمیدنش دردناک بود و دیر شایدم مغرور بودم که زودتر نفهمیدم. شاید تنها کار مثبتی که انجام دادم این بود که نرفتم رشته های پیراپزشکی وقتی بهشون علاقه ای نداشتم. حالا اقای جدیدی این فکر که گند زدم به زندگیم داره مثل خوره می خورتم ولی من فقط دارم سعی میکنم درس بخونم حتی گاهی گریه میکنم و درس میخونم سعی میکنم خودمو راضی کنم که این شخصیت سازی غلط میتونه زمینه پیشرفت منو دراینده فراهم کنه مثلا این آفت میتونست 10 سال دیگه وقتی وسط یه کار تحقیقاتی بودی خودشو نشون بده و باعث بشه تو کلا از هدفات دست بکشی. این حرفا قانعم میکنه ولی خیلی طول نمیکشه که دوباره مغزم ارور میده و میگه این حرفا واسه دلخوش کردنته وگرنه تو 5 سال از زندگیت عقبی. راحت بگم اقای جدیدی من چمه؟؟ چیکار کنم این همه تو ذهنم دعوا نباشه وعذاب وجدان راهمو سد نکنه؟ لازمه برم پیش روانشناس ودرمان بشم؟ من اشتباه تربیت شدم حالا یا بدست الگوهام مثل والدینم یا بدست خودم که بلد نبودم استعدادمو تو راه درستی هدایت کنم یا تاثیر پذیری از دوستام ولی چیزیه ک شده نمیخوام اینقد تقاص پس بدم! 
من همیشه عاشق علم اموزی بودم و بارها تحسین شدم این استعداد منو روز بروز بالا برد. با توجه به آنچه آموخته ایم، الان باید بگوییم تحسین و تشویق شدن فقط باعث شده آرایش های سلول های عصبی شما در آن قسمت هایی از مغز که به موضوع مورد تشویق ربط داشته است، تغییر کرده و افزایش یابد و شما روز به روز مهارت بالاتری کسب کنید. 
چون هر روز مقدار بیشتری روی آن توانایی کار می کردید و آن قسمت را تقویت می کردید. چیزی به اسم استعداد وجود ندارد بلکه، اگر افرادی که در کنارشان بوده اید شما را سرکوب و حتی تمسخر می کردند شاید این مهارت برای همیشه کور می شد و به فردی با مهارت های دیگر تبدیل می شدید. اگر می پرسید چرا از کلمه شاید استفاده کرده ام به این علت است که عوامل دیگری ممکن است باعث شود که فقط سرکوب دیگران نتیجه نهایی را رقم نزد و شما از جای دیگری تقویت شوید. 
نمی خواهم موضوع را پیچیده کنم ولی به صورت ساده فقط به این فکر کنید که هیچ استعدادی در کار نبوده است، بلکه مهارتی بوده که روز به روز تقویت شده و به شکل یک توانایی خودش را به نمایش گذاشته است. 
کسی با استعداد به تنهایی پزشکی قبول نمیشه باید پشتکار داشته باشی که من پشتکارم صفر بود. استعداد که وجود ندارد ولی وقتی می گویند این دانش آموز استعداد پزشکی دارد، ترجمه حرفشان اینطور است که این دانش آموز، مجموعه ای قدرتمند از خاطرات مثبت و گذشته تحصیلی عالی همراه با تشویق و حمایت های فراوان دارد به طوری که از او فردی با مهارت در مطالعه و درس خواندن و سرکوب کردن مغز حیوانی اش ساخته است. 
من اشتباه تربیت شدم حالا یا بدست الگوهام مثل والدینم یا بدست خودم که بلد نبودم استعدادمو تو راه درستی هدایت کنم یا تاثیر پذیری از دوستام ولی چیزیه ک شده نمیخوام اینقد تقاص پس بدم! استعدادی وجود ندارد که شما بخواهید به راه درست هدایت کنید. آنچه هست دیگران و محیط زندگی باعث شده شما به آرایش خاصی از سلول های عصبی برسید و اگر می خواهید به فرد دیگری تبدیل شوید نیاز به تمرین و تکرار دارید تا بتوانید به چیدمان تازه ای از آرایش نورون ها برسید و مهارت های تازه ای را بدست آورید. 
لیست تعاریف اولیه متن را یک بار دیگر در زیر می نویسم و علت نادرستی هر تعریف را جلویش تشریح می کنم:
  • استعداد، توانایی است که از ابتدا وجود دارد و هیچ نقشی در ایجادش ندارید و فقط می توانید آن را کشف و پرورش دهید. هر آنچه به عنوان توانایی از خود بروز می دهیم، در این دنیا و بر اساس شرایط زندگی آموخته ایم بنابراین چیزی از قبل در وجود هیچ انسانی نیست. 
  • استعداد میزان نسبی پیشرفت فرد در یک حوزه یا فعالیت خاص هست. یعنی مثلاً اگر ۳ نفر در یک شرایط و موقعیت یکسانی برای یادگیری مهارتی مثل فراگرفتن زبان انگلیسی قرار بگیرند، میزان کسب آن مهارت در بین این ۳ نفر متفاوت خواهد بود و هر کسی زودتر یاد بگیرد، در آن زمینه با استعدادتر است. علت تفاوت این سه نفر، به خاطر شرایط و موقعیت های زندگی قبلی شان است و هیچگاه نمی توانید سه نفر با شرایط یکسان پیدا کنید چون مجموعه خاطرات آن ها با هم فرق دارد. در نتیجه فرض این تعریف غلط است که می گوید اگر سه نفر با شرایط یکسان باشند. 
  • استعداد یعنی یادگیری یک مهارت با صرف انرژی کمتر و زمان کمتر. اگر یک انسان، مهارتی را زودتر می آموزد به دلیل گذشته اش است و محیط و انسان های اطراف با رفتارهایشان باعث شکل گیری تفکری در این فرد شده اند که می تواند زودتر از بقیه آن را بیاموزد پس توانایی هایش را از جایی در قبل از تولد به دست نیاورده است. 
  • استعداد مجموعه‌ای از توانایی‌های فرد شامل مهارت، دانش و ظرفیت برای رشد و توسعه است. این مجموعه ای توانایی ها را هر انسانی در این دنیا بر اساس مدل زندگی اش کسب می کند پس استعداد داشتن چیز ویژه و خاصی با این تعریف به حساب نمی آید.
  • مجموعه‌ای از توانایی‌های یک شخص که شامل ذوق ذاتی، دانش، هوش، شایستگی، غریزه و توانایی یادگیری است. استعداد داشتن در یک زمینه اغلب به عنوان حدی بالاتر از میانگین توانایی‌ها تعبیر می‌شود. تمامی کلیدواژه هایی که در این تعریف نوشته شده، بر اساس زندگی آن فرد در این دنیا شکل می گیرد و به ذات و ژنتیک آن فرد ارتباطی ندارد. 
  • فرد با استعداد کسی است که مهارت و توانایی انجام دادن کاری را به صورت ذاتی دارد. آرایش سلول های عصبی بر اساس زندگی در این دنیا شکل می گیرد پس ذات فرد تاثیری در این آرایش ها ندارد. 
  • توانایی بهره بری فوری از آموزش، تعلیم یا تجربه در یک محدوده مشخص از عملکرد. اگر خاطرات مثبت داشته باشید قطعا این توانایی را هم دارید و اگر خاطرات منفی داشته باشید قطعا ناکارآمد هستید. پس تعریف ویژه ای ارایه نشده است.
  • توانایی بالقوه ای که فرد را برای انجام دادن کار، آماده می کند. همه چیز از زندگی در این دنیا برای هر انسان شکل می گیرد و توانایی بالقوه در وجودش ندارد.
  • استعداد یک توانایی بالقوه است که در هر انسانی به یک شکل خاص وجود دارد. دقیقا مشابه استدلال قبل. 
  • استعداد در ساختار قابل انتقال ژنتیک ریشه دارد، از این رو حداقل تا حدودی ذاتی است. این ویژگی نیاز به محیط مناسب برای بروز دارد. دقیقا مشابه استدلال قبل. 
سوالی که خیلی علاقمندم به آن پاسخ بدهم این است که چه فرقی دارد بگوییم استعداد یک ویژگی ذاتی است یا یک توانایی که در اثر زندگی و برخورد با انسان ها شکل می گیرد؟ به قول شاهین، خلاصه 2000 نفر بهتر از من پیدا می شود حالا چه بگوییم استعداد یک توانایی ژنتیکی است و چه بگوییم استعداد مجموعه ای خاطرات مثبت در اثر زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعی فرد است. 
نکته بسیار ظریفی اینجا نهفته است که شاید در نگاه اول به چشم نیاید. اگر یک انسان با طرز تفکر غلط بپذیرد که استعداد یک توانایی ذاتی و ژنتیکی است آنگاه این فرد قبول کرده است که این دنیا هیچ تاثیری بر بهتر شدن وضعیت او ندارد. او می گوید استعداد پزشکی ندارد چون ژن هایش این قابلیت را به او نداده اند.
در واقع یعنی انسان مانند یک آدم آهنی است که با یک توانایی مشخص متولد می شود و هیچ تغییری نمی کند و کلا به جز در مسیر استعدادش در هیچ مسیری به موفقیت نمی رسد. اما وقتی با طرز تفکر درست، می پذیریم که قابلیت های ما در این دنیا تعریف شده اند آنگاه می دانیم که در همین جهان هم می توانیم این قابلیت ها را تغییر دهیم. 
اگر امروز به دلیل مجموعه ای خاطرات منفی توانایی یادگیری ریاضی را نداریم آنگاه می دانیم که با تغییر دادن ذهنیت و شناخت مغز و تمرین می توانیم در درس ریاضی به پیشرفت های بی نظیر برسیم. به عبارت دیگر، شاهین و افرادی با طرز تفکر شاهین، از پیش بازنده هستند. آن ها معتقدند که استعدادشان به اندازه کافی نیست پس بدون هیچ تلاشی، خود را متوقف می کنند و با گفتن اینکه استعداد ندارم، عذاب وجدان نمی گیرند و شکست را می پذیرند. 
البته این صحبت خیلی از پدر و مادرها هم هست که تو شاید استعداد فلان رشته را نداری پس خودت را زجر نده و به دنبال یک رشته در حد استعدادهایت باش. یعنی وقتی با طرز تفکر نادرست پذیرفتید که استعداد یک توانایی ذاتی و ژنتیکی است آنگاه بی اختیار می پذیرید که اگر کوچکترین شکستی خوردید پس مستعد قبول شدن در آن رشته نیستید.
استعداد همین حالا هم در بین بزرگان علم عصب شناسی بی معنا شده و تا چند دهه دیگر، به طور فراگیر در تمام جهان صحبت از این می کنند که استعداد وجود ندارد و همه چیز فقط مغز است و مجموعه از اتفاقاتی که برای شما رخ داده است. پس چه بهتر که پیشگام باشیم و از همین امروز، با شناخت عملکرد مغز و رشد شخصیت خود، دست از کلیدواژه های غیر علمی و غلط که مربوط به کاوش های روزهای اولین روانشاسان بوده است برداریم و دنبال آزمون استعدادیابی نباشیم و بیاموزیم که  ما باید به نیازهای انسانی خود پاسخ دهیم. 
به عنوان یک تمرین، خیلی خوب می شود اگر به این سوال همگی پاسخ بدهیم؛ وقتی دانش آموزی می گوید استعداد حفظ کردنی دارم و استعداد حل مسئله ندارم ترجمان حرفش چه می شود؟